Designed By : SHoUT
سر وقت بروی همه دلتنگت می شوند، دیر و زود کنی کار خراب می شود. ما هم باید برویم کم کم. وقتش رسیده. ما هی باید برویم. بالاخره باید دید کدام یک از درها باز می شود به روی مان. کلیدمان به کدامش می خورد خلاصه. رفتن خیال همه را راحت می کند، تو را، او را. خیال مقصد را، مبدأ را. رفتن خوب است، به موقع رفتن خوب است.
|
|
بعد از نوشتن دوست دارم بخوابم. یا اگر بیرونم سیگار بکشم. نه این که بروم دانشگاه.
|
|
من بیدارم مثل رفتگر. او با جارو حرفش را می زند من با کیبورد. خودت قضاوت کن، حرف کداممان شنیدن دارد؟
|
|
شبها که شما می خوابید من مثل آقا پلیسه بیدارم و آپدیت می کنم این حرامزاده را. بعد صبح که بیدار می شوید خار گودر را بگایید روی اینجا هم کلیک می کنید با ناخن ها لاکی تان، می خوانید و می گذرید و می روید روی یک بلاگ دیگر می کشید پایین. ریدن که کاری ندارد. از آدم انتظار دارید انش نگیرد و تف نکند توی جوب آنوقت؟ این فید مادرخراب کدام گوری است؟ دستم بیاید بهش تجاوز می کنم. انتقام باید گرفت از شما. شما که نه رنگ بلاگ را می بینید، نه قابش را، نه فونتش را. نه آهنگ داشته باشد مثل بلاگ علی ، متوجه می شوید و نه هیچ چیز دیگر. خیالت خوش است که بلاگ می خوانید، خیالمان خوش است ما. بعد هی از هم تعریف می کنیم و همدیگر را می بریم بالا. جالب است کارهای ما.
|
|
اصلاً من که یک طرف قضیه باشم همیشه یه طرف کار می لنگد. نمی دانم اشتباه از لنگ های من است یا از چیز دیگری. یک چیز دیگر هم است و آن اینکه نمی دانم چه خاصیتی هست توی بعضی آدمها، که در مواجه با آنها زود خودت را لو می دهی. اسهال می گیری توی رابطه. خلاصه رو می کنندت این جور آدمها. من هم همینطورم. خودم را بیشتر از همه رو می کنم پیش خودم. این است که آینه زیاد حرفی ندارد با من. کارها، نوشته ها، حرف ها می شود آینه. می شود سند محکومیت من.
|
|
اصلا یک جوری یه دفعه نبودیم کنار هم، که انگار اصلا نبودیم هرگز کنار هم. ببین، غیبت که از خاطره حضور قوی تر باشد یعنی در بهترین حالت باهم بودنمان هم یک جای کار می لنگیده و ما نمی فهمیدیم. چرخ که لنگ بزند آخر خارج می شود از مسیر، دیگر مسافرانش را دوست ندارد آن گاری که چرخ هایش می لنگد.
|
|
این ها آمدند
فاضلاب درست کردند
تا مسیر گه هایشان
هموارتر شود
ما تا آمدیم به فکر ساختن بیفتیم
دیدیم نیستیم حتی کنار هم
اصلا یک جوری یه دفعه نبودیم کنار هم
که انگار اصلا نبودیم هرگز کنار هم
آدم تنها
فراموش کار می شود
اما ریدن یادش نمی رود
می روم فردا بیل می گیرم دستم
فاضلاب بزنم
بروم ببینم
حرف حساب گه ها چیست
در عمق زمین
|
|
|
|
حق دارد آدم احمق بشود. اصلا از در و دیوار زندگی حماقت می بارد. اگر در و دیوار زندگی ات همه اش سفید باشد بعد از مدتی چشم های تو هم سفید می شود. حالا تو احمقانه به دنیا آمده ای، احمقانه زندگی می کنی، می نویسی، قرار است مزخرف تر از تولدت بمیری، پیر، فرتوت، با قوز، بگوزی تو این زندگی و خلاص شی. خب معلوم است آدم احمق می شود. احمق هم نشود، اگر خیلی طرف زرنگ باشد تنها می شود. اما باز حماقت همسایه ات است. آدم فقط یک برهه کوتاه ، خیلی کوتاه از زندگی اش را واقعاً زندگی می کند، باقی را باید بشایش رویش. قد فضله کلاغ ارزش ندارد. همان یک دم بود زندگی ات، حالا تمام شدی، باقی زندگی را پریودی. حامله درد ِ بودنی. باقی را زاییده ای. چنین گفت بامداد خسته.
|
|
راست می گوید علی، تنهایی آدم را احمق می کند.
|
|
زندگی یک جورهایی مجوز مرگ است. مجوز مردن. زندگی اگر نکرده باشی محال است بمیری. مثل سکته ناقص. فقط بی ریختت می کند. در جا کارت را نمی سازد.
|
|
اینکه به خودت جرأت می دهی ریسک کنی، این که زندگی ات را از زیرت برداری و بگذاریش میان دستانت و باهاش ماجراجویی کنی. این حس را از کجا آورده ای؟ می دانی قیمت آن چیزی که توی دستانت هست چقدر است؟ ارزان فروخته اند، تو مفت از دستش نده. بگذارش یک جای خوب. زندگی را می گویم، بگذارش یک جای خوب. به دردت می خورد. به درد مرده ها که خورد.
|
|
می دانی ها، خودت می دانی داری خراب می کنی همه چیز را. خودت می دانی این راهش نیست. چقدر بد است آدم منتظر نشانه ها بماند. نشانه فلان کار را نکردن، نشانه فلان کار را کردن. چقدر بد است آدم حتی منتظر معجزه باشد. چقدر بد است منتظر رحمت باشد، منتظر خیلی چیزهای دیگر. اصلا این انتظار چقدر بد است. داری خراب می کنی و منتظری یکی بیاید یا اتفاقی تیر خلاص را بزند بهت. دست بر نمی داری از گند زدن. نمی فهمی دیگر. سر شده حس تشخیص خطرت. مدام می روی و خراب می کنی و گند می زنی. آدم اگر اولش نفهمد دیگر هیچ وقت نمی فهمد.
|
|
غم آدم را پرتاب می کند، در به در می کند. می بردش لای کتاب ها، توی خیابان های شهرهای جهان، می بردش پیش آدم ها. وطن برایش نمی گذارد، آواره می کند آدم را. یکی را هم می برد توی مغازه فروش لباس زیر زنانه. بند نمی کند آدم را یک جا. باید عادت کنی کم کم.
|
|
خبری نیست این طرف دیوار
این طرف دیدار
فقط منم.
|
|
داری زخم می زنی ها.
حواست هست؟
|
|
می دانی چه زمانی را می گویم؟ دقیقاً آن لحظه ای را که تمام سوال هایت را فراموشانده ای، یعنی دیگر پی ِ پاسخ هایشان نیستی. آن لحظه لعنتی غم انگیز را می گویم. دیر که بیایی، همین می شود. آنوقت سوال های آدم از کله اش می روند توی سینه اش. هی باد می کنی، هی باد می کند. هیچ نگاهی هم به دادت نمی رسد. این جیغ های ممتد بی صدا، که توی کله ات می کشی. حرفم این لحظه لعنتی است. این دوری باورنکردنی.
|
|
سرما که می خزد لای دلتنگی هایت، تازه می فهمی تنهایی ات را.
|
|
شب گریه است، تمامش پرده اشک است که آویزان است از در و دیوار هستی. لحظه لحظه اش اشک است و هق هق.
روز اما بغض است. فرصت نگریستن است. سرخی خورشید را که دیده ای؟ این سرخی همان غصه بغض فروخورده روز است. درد طاقت فرسای روز در نگریستن. در تحمل جنین بغض، زایمان بغض را تاب می آورد. ظهر که می شود انگار دیگر زمین تحمل نمی کند این بغض را. بعد عصر می شود، آرام آرام بغض را می آورد بالاتر، انگار مجسمه ای که رویش پارچه کشیده باشند؛ پارچه را آرام آرام از روی مجسمه می کشد. حالا التهاب خورشید هم کمتر می شود، آرام آرام می بینی پلک های زمین دارد می لرزد و سنگینی می کند.
بعد شب می رسد.
شب گریه است، تمامش پرده اشک است که آویزان است از در و دیوار هستی. لحظه لحظه اش اشک است و هق هق.
|
|
بعضی خواب ها بو دارند.
بیدار که می شوی یادت نمی آید آن خواب را. اما دور و برت بوی خاصی می آید. بو می کشی، این بو تصویر دارد. نه یک تصویر خاص. چند تصویر درهم و مغشوش ِ شاید بی ربط. یکی یکی مرور می شوند این تصویرها در ذهنت، هنوز داری بو می کشی. ها! تازه می رسی به "او". می رسی به تصویر او.
دراز می کشی و در خواب ادامه این بوی خاطره انگیز را استشمام می کنی.
اطرافت هنوز پرست از تصویر، آن رایحه هم که دارد غوغا می کند.
|
|
آدم وقتی می آید سرش باید چه کار کند؟ دقیقاً همان موقع باید چه کار کند؟
هیچ
مکثی و سر خاراندنی و سیگار روشن کردنی.
|
|
" بیایید نوشته های این گوشه کنار را با لحن ِ نویسنده اش بخوانیم. بیایید کمی خودمان را جا دهیم بین ِ احساسات ِ نویسنده. برویم پشت دستانش. بنشینیم روی انگشت ها و هی بالا و پایین برویم با فشردن ِ هر کلمه. با نوشتن ِ هر جمله. با زدن ِ هر نقطه.
برای ِ یکبار هم که شده بگردید دنبال ِ نویسنده ی مورد علاقه تان. شماره اش را پیدا کنید. با او حرف بزنید. ببینید کلمات را چگونه ادا می کند. آرام است یا که عجول. بعد از چند کلمه می خندد. خ را چگونه تلفظ می کند! اصلا بگویید همین پست ِ امروزش را/ دیروزش را/ یک ماه گذشته اش را برایتان بخواند. بعد قطع کنید. شماره اش را پاک کنید. ولی لحنش را نه. صدایش را نه. طرز ِ حرف زدنش را نه.
آنوقت بروید دوباره بخوانیدش. ببینید چه حس ِ خوبی به شما دست می دهد. اصلا دیگر باورتان می شود که خودتان نوشته اید این جمله های لعنتی را! "
از اینجا
|
|
حال تو که خوب است
حال من هم که خوب است
این پاییز پس چه غلطی می کند
بین ما؟
|
|
|
|
|
|
می دانی؟ این روزها دنیا را مثل لباسی می بینم که اتو نخورده، پر چین و چروک است. به تن همه زار می زند. برای تو تنگ است، برای من گشاد و زشت.
|
|
آدم ها همیشه وقتی گند می زنند مظلوم می شوند بعدش. می دانی چرا؟ چون بین نگاه دیگران دنبال چیزی می گردند که بوی مواخذه ندهد، که برگردد بهش بگوید: «بیخیال، عیب ندارد.»
|
|
|
|
|
|