تبليغاتX
Date In Marsh

Designed By : SHoUT

 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
رفتن

سر وقت بروی همه دلتنگت می شوند، دیر و زود کنی کار خراب می شود. ما هم باید برویم کم کم. وقتش رسیده. ما هی باید برویم. بالاخره باید دید کدام یک از درها باز می شود به روی مان. کلیدمان به کدامش می خورد خلاصه. رفتن خیال همه را راحت می کند، تو را، او را. خیال مقصد را، مبدأ را. رفتن خوب است، به موقع رفتن خوب است.

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
آداب نوشتن

بعد از نوشتن دوست دارم بخوابم. یا اگر بیرونم سیگار بکشم. نه این که بروم دانشگاه.

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
رقیب

من بیدارم مثل رفتگر. او با جارو حرفش را می زند من با کیبورد. خودت قضاوت کن، حرف کداممان شنیدن دارد؟

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
پاچه گیری ها الکی

شبها که شما می خوابید من مثل آقا پلیسه بیدارم و آپدیت می کنم این حرامزاده را. بعد صبح که بیدار می شوید خار گودر را بگایید روی اینجا هم کلیک می کنید با ناخن ها لاکی تان، می خوانید و می گذرید و می روید روی یک بلاگ دیگر می کشید پایین. ریدن که کاری ندارد. از آدم انتظار دارید انش نگیرد و تف نکند توی جوب آنوقت؟ این فید مادرخراب کدام گوری است؟ دستم بیاید بهش تجاوز می کنم. انتقام باید گرفت از شما. شما که نه رنگ بلاگ را می بینید، نه قابش را، نه فونتش را. نه آهنگ داشته باشد مثل بلاگ علی ، متوجه می شوید و نه هیچ چیز دیگر. خیالت خوش است که بلاگ می خوانید، خیالمان خوش است ما. بعد هی از هم تعریف می کنیم و همدیگر را می بریم بالا. جالب است کارهای ما.

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
قانون

اصلاً من که یک طرف قضیه باشم همیشه یه طرف کار می لنگد. نمی دانم اشتباه از لنگ های من است یا از چیز دیگری. یک چیز دیگر هم است و آن اینکه نمی دانم چه خاصیتی هست توی بعضی آدمها، که در مواجه با آنها زود خودت را لو می دهی. اسهال می گیری توی رابطه. خلاصه رو می کنندت این جور آدمها. من هم همینطورم. خودم را بیشتر از همه رو می کنم پیش خودم. این است که آینه زیاد حرفی ندارد با من. کارها، نوشته ها، حرف ها می شود آینه. می شود سند محکومیت من.

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
زیرنویس

اصلا یک جوری یه دفعه نبودیم کنار هم، که انگار اصلا نبودیم هرگز کنار هم. ببین، غیبت که از خاطره حضور قوی تر باشد یعنی در بهترین حالت باهم بودنمان هم یک جای کار می لنگیده و ما نمی فهمیدیم. چرخ که لنگ بزند آخر خارج می شود از مسیر، دیگر مسافرانش را دوست ندارد آن گاری که چرخ هایش می لنگد.

 
 

این ها آمدند
فاضلاب درست کردند
تا مسیر گه هایشان
هموارتر شود

ما تا آمدیم به فکر ساختن بیفتیم
دیدیم نیستیم حتی کنار هم
اصلا یک جوری یه دفعه نبودیم کنار هم
که انگار اصلا نبودیم هرگز کنار هم
آدم تنها
فراموش کار می شود
اما ریدن یادش نمی رود

می روم فردا بیل می گیرم دستم
فاضلاب بزنم
بروم ببینم
حرف حساب گه ها چیست
در عمق زمین

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
هزیان ساعت 5 به قامت یک شعر تخمی
از یک راه آمدی
تمام راه ها بسته بودند چون
از کجا آمدی جداً؟
بعضی وقت ها فکر کنم
کار محال کردی
که آمدی
می دانی که
تنها کار محال ممکن است
عاشقم کند
وگرنه تف سگ
شرف دارد به روزمرگی این زندگی
کار محال را دوباره بکنی
دیگر محال نیست عزیزم

این بار باید یک جور دیگر عاشقم بکنی
به فکرش باش
یا لااقل
وانمود کن که به فکرش هستی

آدم دلگرمی می خواهد
بعضی وقت ها
می دانی که.
 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
باقی زندگی

حق دارد آدم احمق بشود. اصلا از در و دیوار زندگی حماقت می بارد. اگر در و دیوار زندگی ات همه اش سفید باشد بعد از مدتی چشم های تو هم سفید می شود. حالا تو احمقانه به دنیا آمده ای، احمقانه زندگی می کنی، می نویسی، قرار است مزخرف تر از تولدت بمیری، پیر، فرتوت، با قوز، بگوزی تو این زندگی و خلاص شی. خب معلوم است آدم احمق می شود. احمق هم نشود، اگر خیلی طرف زرنگ باشد تنها می شود. اما باز حماقت همسایه ات است. آدم فقط یک برهه کوتاه ، خیلی کوتاه از زندگی اش را واقعاً زندگی می کند، باقی را باید بشایش رویش. قد فضله کلاغ ارزش ندارد. همان یک دم بود زندگی ات، حالا تمام شدی، باقی زندگی را پریودی. حامله درد ِ بودنی. باقی را زاییده ای. چنین گفت بامداد خسته.

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
از دست نوشته های یک احمق

راست می گوید علی، تنهایی آدم را احمق می کند.

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
مجوز

زندگی یک جورهایی مجوز مرگ است. مجوز مردن. زندگی اگر نکرده باشی محال است بمیری. مثل سکته ناقص. فقط بی ریختت می کند. در جا کارت را نمی سازد.

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
به درد بخور

اینکه به خودت جرأت می دهی ریسک کنی، این که زندگی ات را از زیرت برداری و بگذاریش میان دستانت و باهاش ماجراجویی کنی. این حس را از کجا آورده ای؟ می دانی قیمت آن چیزی که توی دستانت هست چقدر است؟ ارزان فروخته اند، تو مفت از دستش نده. بگذارش یک جای خوب. زندگی را می گویم، بگذارش یک جای خوب. به دردت می خورد. به درد مرده ها که خورد.

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
اعتماد به نفس

می دانی ها، خودت می دانی داری خراب می کنی همه چیز را. خودت می دانی این راهش نیست. چقدر بد است آدم منتظر نشانه ها بماند. نشانه فلان کار را نکردن، نشانه فلان کار را کردن. چقدر بد است آدم حتی منتظر معجزه باشد. چقدر بد است منتظر رحمت باشد، منتظر خیلی چیزهای دیگر. اصلا این انتظار چقدر بد است. داری خراب می کنی و منتظری یکی بیاید یا اتفاقی تیر خلاص را بزند بهت. دست بر نمی داری از گند زدن. نمی فهمی دیگر. سر شده حس تشخیص خطرت. مدام می روی و خراب می کنی و گند می زنی. آدم اگر اولش نفهمد دیگر هیچ وقت نمی فهمد.

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
بی وطن

غم آدم را پرتاب می کند، در به در می کند. می بردش لای کتاب ها، توی خیابان های شهرهای جهان، می بردش پیش آدم ها. وطن برایش نمی گذارد، آواره می کند آدم را. یکی را هم می برد توی مغازه فروش لباس زیر زنانه. بند نمی کند آدم را یک جا. باید عادت کنی کم کم.

 
 
میعادرلجـن Wed 11 Nov 2009
 
این طرف

خبری نیست این طرف دیوار
این طرف دیدار

فقط منم.

 
 
میعادرلجـن Tue 10 Nov 2009
 
هست؟

داری زخم می زنی ها.
حواست هست؟

 
 
میعادرلجـن Tue 10 Nov 2009
 
این لحظه لعنتی

می دانی چه زمانی را می گویم؟ دقیقاً آن لحظه ای را که تمام سوال هایت را فراموشانده ای، یعنی دیگر پی  ِ پاسخ هایشان نیستی. آن لحظه لعنتی غم انگیز را می گویم. دیر که بیایی، همین می شود. آنوقت سوال های آدم از کله اش می روند توی سینه اش. هی باد می کنی، هی باد می کند. هیچ نگاهی هم به دادت نمی رسد. این جیغ های ممتد بی صدا، که توی کله ات می کشی. حرفم این لحظه لعنتی است. این دوری باورنکردنی.

 
 
میعادرلجـن Tue 10 Nov 2009
 
از بی کسی های این من ِ تو-ندار 5

سرما که می خزد لای دلتنگی هایت، تازه می فهمی تنهایی ات را.

 
 
میعادرلجـن Tue 10 Nov 2009
 
شب گریه است، روز بغض

شب گریه است، تمامش پرده اشک است که آویزان است از در و دیوار هستی. لحظه لحظه اش اشک است و هق هق.
روز اما بغض است. فرصت نگریستن است. سرخی خورشید را که دیده ای؟ این سرخی همان غصه بغض فروخورده روز است. درد طاقت فرسای روز در نگریستن. در تحمل جنین بغض، زایمان بغض را تاب می آورد. ظهر که می شود انگار دیگر زمین تحمل نمی کند  این بغض را. بعد عصر می شود، آرام آرام بغض را می آورد بالاتر، انگار مجسمه ای که رویش پارچه کشیده باشند؛ پارچه را آرام آرام از روی مجسمه می کشد. حالا التهاب خورشید هم کمتر می شود، آرام آرام می بینی پلک های زمین دارد می لرزد و سنگینی می کند.
بعد شب می رسد.
شب گریه است، تمامش پرده اشک است که آویزان است از در و دیوار هستی. لحظه لحظه اش اشک است و هق هق.

 
 
میعادرلجـن Tue 10 Nov 2009
 
خواب های بودار

بعضی خواب ها بو دارند.
بیدار که می شوی یادت نمی آید آن خواب را. اما دور و برت بوی خاصی می آید. بو می کشی، این بو تصویر دارد. نه یک تصویر خاص. چند تصویر درهم و مغشوش  ِ شاید بی ربط. یکی یکی مرور می شوند این تصویرها در ذهنت، هنوز داری بو می کشی. ها! تازه می رسی به "او". می رسی به تصویر او.
دراز می کشی و در خواب ادامه این بوی خاطره انگیز را استشمام می کنی.
اطرافت هنوز پرست از تصویر، آن رایحه هم که دارد غوغا می کند.

 
 
میعادرلجـن Tue 10 Nov 2009
 
بدبختی را می گویم دردسر را

آدم وقتی می آید سرش باید چه کار کند؟ دقیقاً همان موقع باید چه کار کند؟
هیچ
مکثی و سر خاراندنی و سیگار روشن کردنی.

 
 
میعادرلجـن Tue 10 Nov 2009
 
بروید دوباره بخوانیدش

" بیایید نوشته های این گوشه کنار را با لحن ِ نویسنده اش بخوانیم. بیایید کمی خودمان را جا دهیم بین ِ احساسات ِ نویسنده. برویم پشت دستانش. بنشینیم روی انگشت ها و هی بالا و پایین برویم با فشردن ِ هر کلمه. با نوشتن ِ هر جمله. با زدن ِ هر نقطه.
برای ِ یکبار هم که شده بگردید دنبال ِ نویسنده ی مورد علاقه تان. شماره اش را پیدا کنید. با او حرف بزنید. ببینید کلمات را چگونه ادا می کند. آرام است یا که عجول. بعد از چند کلمه می خندد. خ را چگونه تلفظ می کند! اصلا بگویید همین پست ِ امروزش را/ دیروزش را/ یک ماه گذشته اش را برایتان بخواند. بعد قطع کنید. شماره اش را پاک کنید. ولی لحنش را نه. صدایش را نه. طرز ِ حرف زدنش را نه.
آنوقت بروید دوباره بخوانیدش. ببینید چه حس ِ خوبی به شما دست می دهد. اصلا دیگر باورتان می شود که خودتان نوشته اید این جمله های لعنتی را! "

از اینجا

 
 
میعادرلجـن Mon 9 Nov 2009
 
تو باور نکن

حال تو که خوب است
حال من هم که خوب است

این پاییز پس چه غلطی می کند
بین ما؟

 
 
میعادرلجـن Mon 9 Nov 2009
 
محکوم
باقی عمر را می شود یک کاری کرد
می دانی؟
مشکل این سالهای گذشته است
که هر بار که می خواهی جور دیگری باشی
جور دیگری شوی
یقه ات را می گیرد می گوید: «بزمجه، گه اضافی نخور،
تو این شکلی نیست، تو شکل گرفتی.»
و بعد برایت مصداق می آورد

و تو فردایش از تمام بودنت
استعفا می دهی
 
 
میعادرلجـن Mon 9 Nov 2009
 
یک چیز
همیشه باید چیزی باشد اطراف تو، تا وقتی اعصابت کیری است و می خواهی برینی به تمام کائنات نگاهش کنی و نفست بند بیاید. وقتی دیدیش دهانت بسته شود و کم بیاوری و بروی تو لاک خودت. زر اضافی هم نزنی دیگر.
 
 
میعادرلجـن Mon 9 Nov 2009
 
دنیا

می دانی؟ این روزها دنیا را مثل لباسی می بینم که اتو نخورده، پر چین و چروک است. به تن همه زار می زند. برای تو تنگ است، برای من گشاد و زشت.

 
 
میعادرلجـن Mon 9 Nov 2009
 
نظریه

آدم ها همیشه وقتی گند می زنند مظلوم می شوند بعدش. می دانی چرا؟ چون بین نگاه دیگران دنبال چیزی می گردند که بوی مواخذه ندهد، که برگردد بهش بگوید: «بیخیال، عیب ندارد.»

 
 
میعادرلجـن Mon 9 Nov 2009
 
.
آدمی که تمام عمرش را منتظر بوده آخر می رسد به خودش، می رسد به اول خودش. اول یعنی زمانی که باران، دختر و دنیا فقط دنیا و باران و دختر بودند نه چیز بیشتری. بعد می بیند چقدر چیز جا گذاشته در خودش، در ابتدای خودش.
 
 
میعادرلجـن Sun 8 Nov 2009
 
C'est fini
همه چیز تمام شده
تمام هم تمام شده
داریم ته دیگ هستی را می خوریم
رسماً
 
 
میعادرلجـن Sun 8 Nov 2009
 
.

یه مرد بود
یه مرد